تبليغاتX
صدایم کن، صدای تو خوب است

صدایم کن، صدای تو خوب است

صدای تو آرامش بخش وجود است

          به مناسبت میلاد حضرت فاطمه (ص) و روز زن

 

                                  ولادت حضرت فاطمه (ص) بر همه عاشقان آن حضرت مبارک

مادر...

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم، تا یه تعریف جدید از مادر بنویسم.

 

مثلا ننویسم مادر یعنی اسوه مهربانی وپاکدامنی، مادر یعنی کوه استقامت

 

یا مادر یعنی لطافت گل سرخ

 

یا مثل قدیمی ها بنویسم، سلطان غم مادر

 

نه...نه؛

 

اصلا این چیزا رو دوست ندارم، به نظرم خیلی خیلی کلیشه ای هستند

 

ولی از یه طرف هم آخه چیز جدیدی به ذهنم نمیاد؛

 

ولی به نظرم

 

 

مادر یعنی...

 

مادر یعنی، مادر من

 

مادر یعنی، مادر تو

 

کافیه یه نگاه به مادرامون بندازیم تا بفهمیم که خدا یکی از بهترین فرشته هاشو

 

در اختیارمون گذاشته

 

در اختیار من و توایکه؛

 

بعضی وقتها قدرشو نمیدونیم

 

بعضی وقتها دلشو میشکنیم

 

و...

 

بعضی وقتها گریه شو در میاریم

 

و اون در جواب این هممه نا سپاسی و قدر نشناسی، فقط دعامون میکنه و هیچ

 

 

امیدوارم من و تو قدر فرشته هامونو بیشتر از این بدونیم، تا یه وقتی به خودمون

 

نیایم وببینیم که از اون فرشته مهربون، فقط یه قاب عکس رو دیوار مونده.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت22:2توسط مریم | |

 این قسمت را برای تشکر از لیلای عزیزم اضافه کردم، که در مدتیکه بیمار بودم به فکرم بود و یک شعر زیبا هم در وبش برایم گذاشت

 

سلام سلام، صد تا سلام

 

سلام به دوستای خوبم          

 

یارای بهتر از گلم

 

میخوام یه قصه ای بگم

 

قصهً یه دخترک

 

یه دخترک مهربون

 

که بد جوری مهربونه

 

اونقدر که حتی از خودش میگذره

 

تا دیگرونو خوشحال ببینه

 

این دخترک قصه ما

 

راه دوری نرید

 

یه جوون مثل خودشماست

 

با همون آرزوها ی قشنگ و رنگارنگ

 

دخترک صبح ها که از خواب پا میشه

 

اول یه نقاب میزنه به صورتش

 

تا نبینه کسی، درد و غمش

 

بعدش میره به مادرش سر میزنه

 

میبوسدش میخندونتش

 

تا مادرٍِ، حتی برای لحظه ای

 

غم هاشو از یاد ببره

 

بعد نوبت پدر بود

 

که یکمی اخمو بود

 

دست خودش نبود، آخه

 

بد جوری خسته بود

 

از زندگی، از سرنوشت

 

از آدمهای بد سرشت

 

دخترک هم خوب میدونست

 

پدرشو میخندوند

 

پدر از گرونی ها میگفت

 

از قیمت مرغ و برنج

 

که سر میکشه به فلک

 

بعد ازانقلاب و جنگ میگفت

 

چشماش پر از اشک میشد

 

وقتی که یاد هم رزمیاش

 

رفیقای با صفاش می افتاد

 

گریه میکرد، های های

 

از احمدش، برادرش

 

از مرتضی و اکبر

 

یاورای دلاور

 

میگفت و گریه میکرد

 

گریه که نه، خون میکرد

 

تو همین حالتها

 

دوباره حمله میکرد

 

موجای جنگ به اعصابش

 

میزد، میریخت و میشکوند

 

داد میکشید، هوار میزد

 

مادر آروم اشک میریخت

 

بچه ها هر کدوم به گوشه ای

 

اینجا فقط دخترک قصه بود

 

میرفت جلو

 

با اینکه زخمی و کبود میشد

 

آرومش میکرد

 

دست نوازش میکشید

 

رو سر داغ پدرش

 

بدبختیشون که کم نبود

 

صابخونه هم پیداش میشد

 

میگفت: خانم مهلتتون تموم شده

 

اعصابمون خراب شده

 

یک هفته فرصت میدم

 

این حرف آخرش بود

 

مادر دیگه کلافه بود

 

ازاین همه بی رحمی

 

گفت : آخه نا مسلمون

 

شوهر من برای تو

 

برای بچه های تو

 

رفت و اینجوری برگشت

 

خدارو خوش نمیاد

 

آخه من کجابرم، وسط زمستون؟

 

صابخونه هم میگفت:

 

آبجی دست ازسرمون بردار

 

20 سال از جنگ گذشته

 

هنوز باید تاوان بدیم

 

جمع کنید این حرفارو

 

پدر داشت میلرزید

 

دخترک صدا زد؛

 

مامان... بابا

 

دست و پاشو میگیرن

 

دوباره آروم میشه

 

میفته یه گوشه

 

 ...

 

تلویزیون روشنه

 

گوینده ی خبر میگه؛

 

از زبون وزیر میگه:

 

شکرخدا که امسال

 

بیکارامون کم شدند

 

قیمتها پائین اومدند

 

اجاره نشین ها کم شدند

 

به جانبازا حقوق دادیم

 

بن خرید، سهام دادیم

 

و...

 

دخترک دیگه نمیشنوه

 

دنیا دور سرش میچرخه

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت22:6توسط مریم | |