تبليغاتX
صدایم کن، صدای تو خوب است

صدایم کن، صدای تو خوب است

صدای تو آرامش بخش وجود است

برف...

 

برف میبارید...

 

همه خوشحال بودند؛

 

وبچه ها از شوق درست کردن آدم برفی در پوست خود نمی گنجیدند؛

 

اما هیچ کس به فکر دخترک نبود...

 

دخترک همیشه از برف متنفر بود، چون نمیتونست مثل بقیه همکلاسیهاش تو

 

برفا بدوه و برف بازی کنه؛ یکباراینکارو کرده بود وچند روزی نتونسته بود

 

بیاد مدرسه چون پاهاش بدجوری تاول زده بودند!

 

برف...

 

برف میبارید...

 

همه خوشحال بودند؛

 

و کسی به فکر دخترک نبود؛

 

حتی خانم معلم هم به فکر او نبود،چون نمیدونست دستهای دخترک ازسرما بی

 

حس شدند و نمیتونه دیکته بنویسه؛

 

ولی خانم معلم میگفت و میگفت: بابا آمد...بابا نان داد...

 

ودخترک به این فکرمیکرد که بابا آمد...ولی بابا نان نداد،ومادر برای همین

 

رفته بود و دخترک را با خواهر برادرهایش و با بابائی که نان نداد تنها گذاشت؛

 

تا قبل از اینکه مادر برود، دخترک عاشق درس و مشق بود وآرزویش این بود

 

که معلم شود...

 

ولی مادر که رفت آرزوها ی او را هم با خود برد، چون پدر دیگر پولی برای نان

 

نداشت چه برسد به پول درس و کتاب و مدرسه؛

 

برف...

 

برف میبارید...

 

همه خوشحال بودند؛

 

و کسی به فکر دخترک نبود که از سرما به خود میلرزید؛

 

ولی آدم برفی به فکر دخترک بود...

 

دخترک دیگر کمتر میلزید، چون کلاه، دستکش و شال گردن داشت؛

 

ولی هنوز هم پاهایش تاول میزد؛

 

برف...

 

برف میبارید...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت22:4توسط مریم | |

 

آخ که چقدر دلم تنگه برای اون روزهای بچگی ...

روزهای خوب بی خبری...

واقعا که چه روزهایی بودن؛

روزهایی که بزرگترین غصه زندگیت قهر کردن دوستت بود؛

و بهترین چیزی که خوشحالت میکرد یه بستنی قیفی بود و لذت لیس زدنش؛

وای که چه روزهایی بودن؛

روزهای بی خیالی و دنبال توپ دویدن؛

چه زود گذشتن؛

خیلی زود تر از اونکه فکرشو کنی؛

یهو چشم باز کردی و دیدی وسط یه دنیای شلوغ پلوغی؛

دنیایی که هیچ نشونی از دنیای بچگی تو نداره؛

دنیایی که هرکسی به فکر خودشه؛

تا بیای بفهمی چی به چیه؛

میبینی تو هم شدی یکی از اون آدم بزرگای دورو؛

که هر روز صبح که از خواب پا میشی ؛

اول نقابتو میزنی بعد میری دستو صورتتو میشوری؛

آخ که چقدر دلم تنگه برای روزهای بچگی...

روزهای خوب بی خبری...

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت18:18توسط مریم | |

اولا که:

*سال نو مبارک*

 

دوما: یکسری پیشنهاد برای شروع یک سال بهتر براتون دارم:

1.    هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده روی کره و لبخند بر لب داشته باشید، زیرا که لبخند بهترین داروی ضد افسردگی است.

2.     هر روز 10 دقیقه در سکوت بنشینید.

3.    شبها زودتر بخوابید و هنگامی که صبح از خواب بیدار می شوی جمله زیرا را کامل کنید:

امروز هدف من این است که ...

4.    همواره با سه عامل زیر زندگی کنید:

انرژی، شوق و ذوق و همدلی

5.    اوقات بیشتری را با افراد بالای هفتاد سال و کمتر از شش سال بگذرانید.

6.    بیشتر از غذاهای درختی و گیاهی و کمتر از غذاهایی که به طور مصنوعی تولید می شوند استفاده کنید

7.    بیشتر چای سبز و آب بنوشید. تمشک، ماهی، سبزیجات، بادام و گردو بیشتر مصرف کنید.

8.    سعی کنید در هر روز بر لبان حداقل سه نفر لبخند بنشانید.

9.    زندگی عادلانه نیست، ولی هنوز خوب است. زندگی کوتاهتر از آن است که صرف نفرت از دیگران شود.

10.   هر شب قبل از رفتن به رختخواب جملات زیر را کامل کنید:

خدا را به خاطر ... شکر می کنم.

امروز به این هدف خود رسیدم که...

11.    صبحانه را شاهانه، ناهار را مانند شاهزاده و شام را مانند دانشجویی که پول چندانی برایش باقی نمانده میل کنید.

12.    شمع روشن کنید، از ملافه های زیبا استفاده کنید، لباس خواب راحت و زیبا بپوشید و برای اوقات خاص آنها را نگاه ندارید.

13.   امروز همان روز خاص است. هیچ کس مسوول شادی شما نیست جز خود شما.

14.     هر موقعیتی چه خوب و چه بد می گذرد.

15.       شغل شما به هنگام بیماری از شما مراقبت نمی کند، دوستانتان از شما مراقبت می کنند. پس با دوستانتان در ارتباط باشید.

منبع: روزنامه جام جم ـ 27/12/86

*موفق باشید*

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت17:57توسط مریم | |